|
|
وبلاگ تعطیل شد
مثل یک چوب خشک بی ارزش شکستم
چوب خشکی که فقط به درد آتش افروختن میخوره ولی کاش میسوختم تا گرمایی مفید باشم اما شکستم دیگه نمی نویسم برام دلی نمونده وبلاگ = تعطیل
پیشم بمون
دوس دارم تا وقتی هستی
شراب عشق خوردی و مستِ مستی سرمو بذارم رو شونه هات لبمو بذارم روی لبات بخونم برات نوشته هامو فراموش کنم من غصه هامو دوس ندارم از پیشم بری ترکم کنی و تنهام بذاری من تو رو دوسِت دارم می خوام هی بگیرمت و بوسِت کنم پیشم بمون عزیزم مطمئن باش بی تو من میمیرم دوسِت دارم فراوون به تعداد قطره های بارون
بی عنوان
دارم به تو فکر می کنم
ازت دورم اما تو ذهنم باتو زندگی می کنم همین کافیه تا عاشقت باشم به نظرم زندگی زیباست، شیرینه اما با عشق دنیا باهات مهربونه اما اگه عاشق باشی برای من زندگی زیباست دنیا باهام مهربونه چون عاشقم عاشق تو... عشقی که تو سرای زندگی تا ابد هم اتاقی منه
منم...
وقتی می بینمت می خواهم دفترچه ی دلم را برایت بگشایم
که عاریست از هر چیزی جز عشق و دوست داشتن قلبم از آن توست و لبریز است از تو از گرمای وجودت ای عشقم عاشقم با من بمان مرا ببین منم... کسی که تو را دوست دارد ![]() عشق می نالد
شب است و آسمان تاریک...
صدای جیرجیرک در اتاق سفید مغزم می پیچد... در تخیلم شهر را را از آسمان می نگرم صدایی می آید... صدای گریه... صدای گریه ای که اشک هایش از ته دل جاری اند... و عشق می نالد از جدایی ها از دل شکستن ها و از به دروغ «دوستت دارم» گفتن ها عشق، عشق است... معشوق، معشوق است.. تعویض شدنی نیست... هنگام رفتنت دلی عاشق توست که خنجر جدایی قلبش را می درد... و به خاطرت هر شب می گرید... و باز عشق می نالد!
عشق آسمانی
تیک تاک... تیک تاک...
ساعت را در دست می گیرم... تیک تاک... تیک تاک... ساعت در دستانم با آوای مرموز خود شیره ی وجودم را می مکد... تَرَک شیشه ی عمرم بیشتر می شود... و اما... عشق من... به مانند نوزادی است که هر روز و هر ثانیه تکامل می یابد، پخته تر می شود و در آخر آب جاودانگی را سر می کشد... و دیگر تو را با چشم جسم نخواهم دید این بار قلبم در سینه ی روحم خواهد تپید و با تپش خود آسمان ها را خواهد لرزاند... و دیگر عشق من به تو را به نام هوس یاد نخواهند کرد... عشق ما آسمانی شده من دیگر زمینی نیستم! مژدگانی بده..
مراببخش...
مرا ببخش که هر لحظه در زندگی باید زلزله را تحمل می کردی
نمی توانستم جلوی تپش قلب خود را بگیرم مرا ببخش که باید آوای دوست داشتنم را تحمل می کردی نمی توانستم جلوی عشقم را بگیرم مرا ببخش که باید نوشته های اشکبارم را می خواندی نمی توانستم جلوی قلم را بگیرم مرا ببخش که باید در زندگی پر از نشیبم شریکم می شدی نمی توانستم جلوی سرنوشت را بگیرم مرا ببخش که دیگر نباید زلزله های قلبم را تحمل کنی دیگر نمی توانم...
حسرت دیدارت
چه روزگار سختی ست؟!
هر لحظه در زندگی آرزوی دیدارت را با خود زمزمه می کنم حسرت دیدارت، دلم را آتش می زند... آتشی که از تو مرا می سوزاند... حتی روحم را به آتش می کشد! روحی که با وجودت جسمم را زندگی می بخشد چرخ روزگار هر چه می چرخد، ما را به هم نمی رساند شاید دلیلی در دل این افسوس نهفته... نمی دانم... پس از رفتنت تا بودی فکر می کردم که اندازه ی یک دنیا دوستت دارم
ولی پس از رفتنت فهمیدم که دنیا چیست؟ بیش از آنچه فکر می کردم دوستت دارم هیچ نداشتم و دارایم کردی دل نداشتم ولی دلدارم کردی نیست بودم اما تو هستم کردی نمی دانستم و تو دانایم کردی رفت...
رفـــــــــــــــــــت
اما هنوز عشقش در دلم باقیست... می نویسم از عشق خویش از شامگاه تا روشنایی گرگ و میش هر روز و هر شب در زندگی تا قلم بشکند از فرط پوسیدگی می گذارم نوشته ها را در پرنده رویای من تا برسد به گوش معشوقه ی زیبای من هیسسسس!
درد: بهش چی بگم؟
سکوت: هیچی نگو! ساکت باش...بعضی وقتا سکوت بهتر از حرف زدنه! درد: آخه میگه: میخوام برم... سکوت: تو چی؟ تو دوس داری اون بره؟ درد: معلومه که نه! سکوت: بگو بره... درد: نمی تونم! سکوت: چرا؟ درد: چون دوسش دارم... سکوت: پس بگو بره... درد: آره. مثل اینکه حق با توئه. چون دوسش دارم باید بگم بره... نمی خوام دیگه به خاطر من اذیت بشه. سکوت: هیسسسس!... تو فعلاً ساکت باش. درد: چرا نظرت عوض شد؟ سکوت: ساکت باش تا خودش تصمیم بگیره. بعداً میفهمی... هیسسسس! بی من غنچه ی دلم پرپر شد
ولی تو پرپرش نکردی... خود... با این دستان نفرین شده این کار را کردم گویی جان در بدن ندارم، خون در رگ هایم جاری نیست، پرنده ی دلم پرواز را از یاد برده... مرا ترک خواهی کرد اما من مثل همیشه هیچ نخواهم گفت... تا شاید تا هر زمان که خواستی از من رها باشی... من مانند بختکی هستم که آرامش را از تو می رباید... روی سینه ات سنگینی می کند... من تو را دوست دارم و می دانم که بی من راحت تری... پس با رفتنت هیچ نمی گویم... باشد که بی من آرامش یابی دوسِت دارم عزیزم قلم می نویسد: عشق می نویسم خاطرات با تو بودن را
و در ابتدا... قلم مینویسد: عشق... ابرهای قلبم می غرند... سپس باران دیدگانم ورق های دفتر را می آرایند... و قلم می نویسد: عشق... در گنجه های قلبم هر چه می گردم، تو را می یابم... می خواهم بنویسم دوستت دارم، و باز قلم می نویسد: عشق... ![]() زبان سرخ سر سبز دهد به باد... بعضی مواقع یه حرفایی می زنی که
با خودت می گی کاش نمی گفتم. اونوقته که یاد این ضرب المثل میافتی: "زبان سرخ سر سبز دهد به باد" تو نگو... اما من میگم: دوست دارم.... دوست دارم خیلی زیاد و از حرفم پشیمونم... اینو بدون و منو ببخش... "دوست داشتن" تا چه حد؟ من تو رو دوست دارم...
آخه دوست داشتن تا چه حد؟ تا پایان بی انتهای عشق؟ تا بلندای آسمون شب؟ حتما باید بهت بگم برات میمیرم؟ آره... برات میمیرم... |
|